2009/04/15

اوبونتو و مایکروسافت

چند وقت پیش کارسوقی در دانشکده برگزار شد که شرکت کنندگان زیادی از اینتل و مایکروسافت داشت. وارد اتاق شدم. چند لحظه ایستادم و دنبال صندلی خالی گشتم. یک جای خالی تقریبا در مرکز اتاق پیدا کردم. نشستم و رایانه کیفی ام را روشن کردم. بغل دستی ام که داشت با کنجکاوی رایانه مرا نگاه می کرد، به من سلام کرد، دست داد و خودش را معرفی کرد. مرد میان سال و عینکی بود و ریش و موهایی سفیدی داشت. با تعجب پرسید: «اینجا همه از اوبونتو استفاده می کنند؟فهمیدم که از مرکز پژوهشی مایکروسافت آمده است. جا خوردم. معلوم بود که از وقتی دانشگاه ما آمده حسابی اعصابش خورد شده است. نگاهی به دور و بر انداختم. بیشتر اوبونتو دیدم!



2009/01/21

آتش نشانی

May I have your attention please? A fire emergency has been reported in the building. Please leave the building using the nearest emergency exit. Do no use the elevators

روز جمعه حدود ساعت یک ربع به سه بود که پیام هشدار بالا در سراسر ساختمان دانشکده علوم کامپیوتر پخش شد. کاپشنم را برداشتم تا از ساختمان خارج شوم. در راه دیدم که یکی از استادها که شال و کلاه کرده بود برای خارج شدن از ساختمان، دم در اتاق یکی دیگر از اساتید ایستاده است و انگار داشت همکارش را دعوت به خروج می کرد ولی آن طرف گوشش بدهکار نبود و می گفت طوری نیست و من جایم امن است!

خلاصه تا از طبقه چهارم به پایین رسیدم، دیدم که جمعیتی بیرون ساختمان جمع شده اند و ماشین آتش نشانی هم رسیده است. آب پاش های پشت در ورودی غربی ساختمان فعال شده بودند و دودی هم پشت در ورودی را فراگرفته بود.

بعد از چند دقیقه مامور آتش نشانی گفت که می توانید داخل شوید. معلوم نشد موضوع چه بوده است. به هر حال، این هم به خیر گذشت!

این اتفاق مرا یاد تمرینی که در بلندترین آسمان خراش سیاتل انجام دادیم انداخت. اعلام کرده بودند که برای آزمایش در فلان روز و در فلان ساعت آژیرهای خطر طبقه شما به صدا در خواهند آمد و شما باید طبقه را ترک کنید. مشکل این جا بود که ما در طبقه پانزدهم بودیم. جای شکرش باقی بود که در روز واقعه از ما نخواستند از ساختمان خارج شویم. در عوض هفت، هشت طبقه پایین رفتیم و همان جا منتظر ماندیم.

2009/01/10

مردم شناسی برای نوآوری

یک شرکت لهستانی تولیدکننده نوشیدنی در پی آن بود که دریابد چگونه می توانند نوشیدنی بیشتری را به مشتریانشان که در ایستگاه قطار منتظر قطار بعدی هستند بفروشند.

با زیر نظر گرفتن مسافران، متوجه یک الگوی تکراری شدند: چند دقیقه قبل از اینکه قطار بعدی برسد، مردم روی سکو می ایستند، نیم نگاهی به پیشخوان فروش نوشیدنی می اندازند، ساعتشان را نگاه می کنند، و سکو را برای قطار بعدی می پایند. این مردم شناسان متوجه شدند که مسافران در خرید نوشیدنی دودل هستند چون می ترسند قطار بعدی را از دست دهند.

در آخر شرکت تولیدکننده نوشیدنی چه کرد؟ صفحه های نمایشی که ساعت های بزرگی داشتند را بالای پیشخوان های فروش نوشیدنی نصب کرد تا مسافران بتوانند به طور همزمان هم ساعت را ببینند و هم صفحه نمایش نوشیدنی را. نتیجه؟ فروش نوشیدنی ها در ایستگاه قطار ورشو بالا رفت. ساعت ها به مشتریان اطمینان می داند که فرصت کافی برای خرید یک نوشیدنی سرد را دارند.

منبع: The Ten Faces of Innovation by Thomas Kelley et al

2008/11/27

شغل دوم

کارمند پشت صندوق برگنرز از شیفت ساعت سه و نیم صبح جمعه سیاه صحبت می کند که چه طور برنامه ریخته تا قبل از ساعت چهار صبح که مشتریان به داخل فروشگاه می ریزند، اجناس مورد نظرش را قایم کند...

می پرسم: «چند وقت است که در برگنرز کار می کنی؟»

می گوید: «چند ماهی بیشتر نیست. در مدرسه اربانا تدریس می کنم. فروشندگی در اینجا کار پاره وقتم است...»

فکر می کنید فروشندگی به طور پاره وقت در امریکا پر درآمدتر باشد یا رانندگی تاکسی در ایران؟

بیچاره معلم ها! هیچ جا قدرشان را نمی دانند.

2008/11/22

اصالت

می پرسد: «کجایی هستی؟»

می گویم: «ایرانی»

می گوید: «ایران؟

می پرسم: «می دانی کجاست؟»

جواب می دهد: «نه اولین بارست نام این کشور را می شنوم

با تعجب نگاهش می کنم!

2008/09/07

در زیر آسمان هیچ کاری به عظمت انسان سازی نیست

چندین ماه پیش، به طور تصادفی به وب گاه allameh.ir برخورد کردم.

علامه کرباسچیان از موسسین مدرسه علوی بود و ساده سازی رساله عملیه را هم او انجام داد.

مطالب بیشتر در مورد شخصیت ایشان و آثارشان را در وب گاه مرکز تدوین و نشر آثار علامه کرباسچیان مطالعه کنید.

در امریکا کتاب های مفید فارسی به راحتی در دسترس ما نیست و من از این که می دیدم کتاب هایی از یادداشت های ایشان از طریق وب گاه در اختیار عموم قرار گرفته بسیار خوشحال شدم.

من و روشنک کتاب «رسائل استاد جلد 1» را خواندیم که کتاب بسیار جالبی بود. یکی از ویژگی های این کتاب این است که موضوعاتی که به راحتی مورد غفلت انسان قرار می گیرند مدام یاد آوری می شوند.

در حال حاضر، کتاب «رسائل استاد جلد 2» را می خوانیم. این کتاب مجموعه نامه های علامه به فرزندشان در دانشگاه شیراز است که در آن توصیه های جالب ایشان در مورد مطالب ریز و درشت زندگی دیده می شود.

کتابی که اخیرا به فهرست کتاب ها اضافه شده است، کتاب «حکایات استاد» است که در آن داستان های واقعی که نشان گر حضور امری غیبی است توسط علامه جمع آوری شده اند. این کتاب به تدریج در حال تکمیل و قرارگیری بر روی وب گاه است و ما با آماده شدن هر بخش، آن را مطالعه می کنیم.

خوشحال می شوم اگر دوستان هم وب گاه کتاب هایی که به نظرشان مفید آمده اند را معرفی کنند.

2008/07/11

جای من

امروز به یکی از فروشگاه های بارنزاندنوبل رفتم. قبلا که یک بار از این فروشگاه عبور کرده. بودیم خیلی خوشم آمده بود و تصمیم گرفتم هر از گاهی سری به این فروشگاه بزنم. خیلی وقت بود که برای تهیه کتاب، کتاب را از نزدیک ندیده بودم و ورق نزده بودم. خیلی احساس خوشحالی می کردم که از میان تعداد زیادی کتاب رنگارنگ، هرکدام را که می خواستم برمی داشتم، ورق می زدم و کمی می خواندم. چند کتاب کارآفرینی انتخاب کردم و از استارباکس که داخل فروشگاه شعبه ای داشت قهوه ای گرفتم. روی یکی از صندلی ها نشستم و مشغول خواندن یکی از کتاب ها شدم. البته فکر نکنید که قصد خرید داشتم! من پول بابت کتاب نمی دهم! سعی می کنم از کتابخانه امانت بگیرم. اگر هم مجبور شوم از آمازون می خرم که ارزان تر است.

کمی مطالعه کردم. ...باید دستشویی می رفتم. قلم و کاغذ و کتاب ها را روی میز رها کردم و رفتم. وقتی برگشتم متوجه شدم که در همین فاصله کتاب ها و وسایلم را جمع کردند. از کارمند استارباکس سراغ وسایلم را گرفتم و بنده خدا شروع کرد به پرس و جو. بالاخره کاغذهایم را برگرداند. البته چیز مهمی نبودند ولی چون جای من را گرفتند خواستم من هم کمی سر کارشان بگذارم.

چون قهوه ام تمام شده بود، دیگر نمی خواستم روی صندلی های استارباکس بنشینم. به خاطر همین سراغ بخش کتاب های رایانه ای رفتم و چند کتاب را ورقی زدم. کتاب Code Complete هم در آن میان دیدم و به نظر کتاب بسیار جالبی آمد ولی دیگر از سن من گذشته است.